![]() |
![]() |
|
| عشق دیدنی نیست باید تجربه کنی |
|
از يك ديوونه ميپرسن چرا ديوونه شدي؟
ميگه : من يه زني گرفتم كه يه دختره 18 ساله داشت، دخترزنم با بابام
ازدواج كرد، در نتيجه، زن من، مادرزن پدرشوهرش شد، از طرفي
دختر زن من كه زن بابام بود، پسري به دنيا آورد كه ميشد برادر من و نوه ي
زنم، پس نوه ي منم ميشد، در نتيجه من پدربزرگ برادر ناتني خودم بودم، چند
روز بعد زن من پسري به دنيا اورد كه زن پدرم، خواهر ناتني پسرم و
مادربزرگ او شد، در نتيجه پسرم، برادر مادربزرگ خودش بود، از طرفي
چون مادر فعلي من يعني دختر زنم،خواهر پسرم بود،
در نتيجه من خواهرزاده ي پسرم بودم!! |
|
+ نوشته شده در
86/12/14ساعت 18:54 توسط ملیسا |
|
|
زندگي چون قفسي است قفسي تنگ پر از تنهايي وچه خوب است لحظه غفلت آن زندانبان بعد هم پرواز
|
|
+ نوشته شده در
86/12/14ساعت 17:57 توسط ملیسا |
|
|
عشق محکومي است که محاکمه نمي شود
ديوانه ايست که معالجه نمي شود بيگانه ايست که شناخته نمي شود سکوتي است که شکسته نمي شود وفريادي ايست که ارام نمي شود
باز هم از چشمه لبهاي من تشنه اي سيراب شد سيراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروي در خواب شد در خواب شد
کاش مــي شد بر جـــــدايي خشــــم کرد شاخه هاي نســترن را با تواضع پخش کرد کاش مي شد خانـــه اي از مهـــر ساخت مهـــــــرباني را در آن سر مشـق کرد روي دل هاي حقــــــيقي نقــــــش کرد
روز اول شوخي شوخي جدي شد شوخي ترين جدي عمرم دوست داشتن تو بود و جدي ترين شوخي عمرم از دست دادن تو |
|
+ نوشته شده در
86/12/13ساعت 19:43 توسط ملیسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم
چون مزرعه ي تشنه به باران برسيم يا من برسم به يار و يا يار به من يا هردو بميريم و به پايان برسيم. |
| آرشیو موضوعی |
|
تنهایم مگذار تنهاترین تنها عشقولانه طنز |
|
RSS
|